تبلیغات
انعکاس - مطالب داستانهای مذهبی
 
درباره وبلاگ


● اهداف سایت :
در زمان حاضر با توجه به حملات برنامه ریزی شده دشمنان به دین مقدس اسلام و مخصوصاً شیعه، آگاهی و بصیرت در دین بر هر فرد مسلمانی به جهت مصون ماندن از القائات و شبهات مخرب دشمنان لازم و ضروری است.

● جهان سیاست :
از شاخه های اصلی سایت، بخش جهان سیاست است که در بردارنده ی مقالات متنوع سیاسی در قالبی ساده و در عین حال علمی است که در ارتقای بینش سیاسی کاربران بسیار مؤثر است.

مدیر وبلاگ : محمد حسین حسین نژاد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
انعکاس
ولا یحمل هذا العلم الا اهل البصر والصبر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
خاطره ای ازدکتر شفیعی کدکنی 
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : سید امیررضا پورمهدی

شعری بسیار زیبا در وصف حضرت مهدی از امام خمینی(ره)



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای مذهبی، اهل بیت (ع)، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


....پس امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یک دست بر بینی او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: ای ابوسفیان! بگو جز خدای یکتا خدایی نیست و محمد رسول خداست، تا من شفاعت کنم . سپس آنگاه علی علیه السلام [که با شنیدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود] فرمود: سپاس خداوندی را سزاست که در ذریه محمد برگزیده، مانند یحیی بن زکریا قرار داد [که در کودکی از جانب خداوند به او حکمت عطا گردید و خداوند در مورد ایشان فرمود:« در کودکی به او حکمت دادیم .»...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای مذهبی، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سلام آقا جان امام زمان مهدی فاطمه.سالیانی است که جهان در انتظاریوسف زهرا منتظراست اما تو نیامدی.عمریست که چشمان گناهکارمان رابه پنجره ی آسمان دوخته ایم اما بازهم نیامدی.سوالی ساده دارم ازحضورت که آیا زنده ام وقت ظهورت؟ آقاجان عزیز فاطمه بیا وعدالتت را درجهان بگستر.خسته شدم ازاین همه بی عدالتی. خسته شدم   


ادامه مطلب


نوع مطلب : اس ام اس مذهبی، داستانهای مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



با صدای کدام پروانه؛

با آواز کدام سنگ؛

با ترانه کدام باران؛

ویرانی همواره مان را فریاد بزنیم؟

ای دور از دسترسِ نزدیک!

ای سخاوت هر روزه زمین!

که نماز مهربانی ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا کردند.

و هر روز، تشنه تر از پیش، سر به کوهوار شانه هایِ آسمانی ات گذاشتند.

چقدر این روزهای بی تو، کش آمده اند! چقدر طولانی شده، صدای نیامدنت!

چقدر غلیظ است هوای دلتنگی ات!

ای مهربانی بی حدّ!

که روشنی بی وقفه هزار اقیانوس زیر آرامش قدمهایت شناور است و داغ هزار آتشفشان ریشه داده است در چشمهای بی نصیب مان.

تا چند چله نشینی این زمستانهای بی اندازه؟!

تا چند دوندگی این سنگلاخهای یکنواخت؟!


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای مذهبی، 
برچسب ها : دل نوشته ای به مهدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 دی 1390 :: نویسنده : حاج محسن آقاجانی

هم عشق هم دیوانگی

برای کسی که همیشه عاشق آسمان بود و بیشتر شب‌ها نمازش را روی پشت بام می‌خواند پرواز و رسیدن به عرش زیاد سخت نبود اما خودش گفته بود: «من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی‌خواهم به این راحتی شهید شوم».
همسر شهید سید منوچهر مدق هنوز هم اولین روز دیدار را به خوبی به یاد دارد، سیزدهم آبان 1357 در حالی که برای پخش اعلامیه رفته بود او را برای اولین بار دید، آن‌ها اهداف مشترکی داشتند و همین باعث شد خیلی زود برای زندگی مشترک‌شان تصمیم بگیرند. شهید مدق گفته بود:  اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما، من می‌روم نیاز انقلاب و كشورم را ادا كنم، بعد احساس خودم را. ولی به شما تعلق خاطر دارم.
اول خانواده کمی مخالفت کردند اما در نهایت توانستند نیمه شعبان 1358 برای همیشه شریک غم و شادی یکدیگر شدند. بعد از مدتی جنگ شورع شد و شهید چند ماه به چند ماه به خانه می‌آمد.
همسرش می‌گوید: شاید شش ماه اول بعد ازدواجمان كه منوچهر رفت جبهه، برایم راحت‌تر گذشت. ولی از سال شصت‌ و شش دیگر طاقت نداشتم. هر روز كه می‌گذشت به همسرم وابسته‌تر می‌شدم. دلم می‌خواست همیشه پیشمان باشد.
سال 60 فرزند اولشان علی به دنیا آمد. شهید مدق خیلی خوشحال بود. و دخترشان هدی هم سال 65 به دنیا آمد. شهید عاشق بچه‌ها بود.
ایشان در عملیات كربلای شیمیایی شد. تنش تاول می‌زد و از چشم‌هاش آب می‌آمد اما پزشکان نمی‌توانستند تشخیص بدهند. سال 1369 چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد كه خون بالا می‌آورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد. نفس عمیق كه می‌كشید، می‌گفت «بوی گوشت سوخته را از دلم حس می‌كنم.»
همسرش آخرین روزهای حضور جسمانی او را این گونه توصیف می‌کند: سال 79 سال سخت و بدی بود چرا که منوچهر دیگر نمی‌توانست درد را تحمل کند و می‌گفت: از خدا خواستم سخت شهید شوم ولی دیگر روحم نمی‌تواند این دنیا را تحمل کند.
شب آخر در بیمارستان پزشکان گفتند که دیگر امیدی به زنده ماندن منوچهر نیست. تا صبح کنارش نشستم و هر دو گریه می‌کردیم. صبح حالش بد شد و خونریزی زیادی داشت. دست کشید روی خون و به صورتش زد گفتم: منوچهر! چرا این کار را می‌کنی؟ گفت: «خون شهید است»
از من خواست تا برایش لیوان آبی بیاورم، آن را روی سرش ریخت و گفت: من غسل شهادت دادم و شروع کرد به نماز خواندن، حال عجیبی داشت.
بعد از نماز دست‌هایم را گرفت و گفت: این دست‌ها زحمت زیادی برای من کشیده‌اند چند بار تکرار کرد. من هم گریه می‌کردم و نمی‌توانستم جوابش را بدهم.
منوچهر همیشه می‌گفت: نمی‌خواهم روی تخت بیمارستان شهید شوم.
وقتی پرستار ملحفه‌های تختش را عوض می‌کرد من و علی او را از تخت بلند کردیم منوچهر دست من را گرفت و یک نگاه به علی و من کرد و چشمانش را بست.
قسمتی از سخنان شهید منوچهر مدق در ادامه می‌آید:
قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عینه می‌گویم قبول مسئولیت تدارکات بچه‌های رزمنده و بسیجی هم عشق می‌خواهد و هم دیوانگی. بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این آب و خاک که با عشق به جبهه‌ها آمده‌اند بسیار مشکل است.





نوع مطلب : داستانهای مذهبی، 
برچسب ها : عشق، +18، دیوانگی،
لینک های مرتبط : حرم الله،


My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای مذهبی، 
برچسب ها : چشم، داستان اموزنده، مادر، شرم، جملات، ننگ،
لینک های مرتبط :


صلابت و مدارا در سیره امام موسی کاظم(ع)

صلابت و مدارا در سیره امام کاظم (علیه السلام)


 



ادامه مطلب


نوع مطلب : مذهبی، داستانهای مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 شهریور 1390 :: نویسنده : محمد درزیان خشکرودی
روزی مردی برای نماز صبح از خانه خارج شد به نزدیکی مسجد که رسید پایش به سنگی برخورد کرد و بر زمین افتاد پیرمرد راه آمده را باز گشت تا لباس های خود را که خاکی شده بود عوض کند باری دیگر راهی مسجد شد ودر مکانی که نزدیکی مسجد بود به زمین خورد این بار هم دوباره راهی خانه شد تا لباسی تمیز برای ورود به مسجد بپوشد برای بار سوم که به طرف مسجد حرکت می کرد مردی چراغ به دست را دید که چراغش راه را روشن کرده بود با ـآن مرد راهی مسجد شد وقتی به در مسجد که رسیدند پیرمرد به مرد گفت که برای نماز داخل مسجد شود اما مرد گفت ای پدر من شیطانم بار اول که به مسجد می آمدی تو را بر زمین انداختم تا به خاطر لباس های کثیفت از رفتن به مسجد منصرف شوی اما تو این چنین نکردی.
بار اول که به خانه برگشتی خدا گناهان خودت را و باردوم گناهان اهلبیت و دوستانت را بخشید ترسیدم این بار گناهان دهکده تان را ببخشد که خود چراغ آوردم تا بر زمین نخوری!




نوع مطلب : داستانهای مذهبی، 
برچسب ها : شیطان، بخشش، نماز، خدا، داستان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2